صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
رفت و یک دم عشق را فریاد زد
کاش می شد دست قسمت را شکست
شانه را بر شانه ی همزاد زد
دست در دست شقایق می گذارم
لحظه ها را به دقایق می سپارم
غنچه ای نشکفته دارد یارم امشب
بار الها ... چاره ای جز این ندارم
ماه من گم کرده ای شب های من را
در کجای آ سمانی ... مه نگارم
در میان قوم بی عشق و شقایق
همچو سهرابم ... بر قایق سوارم
در کویر آرزوهای خیالی
سایه ام ... من سایه ای بر سر ندارم
من نگفتم که مرا مجنون کنی
من که گفتم فاصله ها کم شود
همنشینی بهر دل مرهم شود
من چه می دانستم از راز نگات
من چه می دانستم از حزن صدات
دست و پایم بسته ای در زیر آب
در فراقت گشته ام خانه خراب
کاش میشد گره از زلف غزل باز کنم
با پر قافیه ها سوی تو پرواز کنم ....
مثل مهتاب نشینم به لب پنجره ات
مست و مغرور بیایی ، سخن آغاز کنم
ماه رویایی من ، خط نزنی اسم مرا
مرغ دریایی چگونه ؟؟ من تورا ناز کنم
دو قدم مانده به تو ، کوچه را گم میکنم
مانده ام با چه زبانی به تو ابراز کنم !
دم آخر شد و من خسته تراز دیروزم
شود آیا گره زلف تورا باز کنم ؟؟؟؟؟
همسایه
وزین دوران بی یاری
دلا خون شو از این خواری
جنون و عشق و بی تابی
دلا خون شو زدل بستن
که بس کاری عبث باشد
تهی از کینه شو کین دل
نه جای خار و خس باشد
دلا خون شو ، دلا خون شو
که دل باید به دریا زد
چنان مجنون لیلا شو
که غم بر جان شیدا زد
غمی اندر دلم دارم
که بر جانم بلا باشد
مرادم مرهم دردئ
که بهر مبتلا باشد
بیا تا جان دهم هردم برای آن بهین رویت
بیا و دست بر سر کش
بر این مجنون دیوانه
بر این آواره بی کس
براین تنهای ویرانه
بیا و مهربانی کن تو با این قلب بیمارم
که من با تو و عشق تو بلندم چون سپیدارم
بیا زیبای رویایی
بیا تا دل بری آسان
بیا ای آشنای دور
بیا ای مهربان ای دوست
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زندگی بود ؟ !
همه ی دار و ندارم
همه ی دل خوشی و مستی و انگیزه کارم
به تمنای وصال خم ابروی تو باشد
به دل انگیزه دیدار و به رخ زردنشان از غم دلدار
فغان از غم دوری که جدا کرد دل و دلبر و دلدار
خدایا تو به تسکین برسان کلبه ویران دلم را
دلی شعله ور از آتش هجران
بر افروخته از شوق همان ماه درخشان
گدازنده و سوزنده و برنده و تابان
در اندیشه ی گیسوی پریشان تو باشد
خدایا به بزرگی و به بخشندگی و عز و جلالت
به غفاری و رزاقی و جود و به کمالت
به رحمانی و سبحانی و حسن و به جمالت
سوی منزل دلدار کشانم
به سر منزل دلدار رسانم