تبليغاتX
. . تا شقایق هست زندگی باید کرد
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 | 18:12 | نویسنده : رضا

کاش می شد بوسه ای بر باد زد

رفت و یک دم عشق را فریاد زد

کاش می شد دست قسمت را شکست

شانه را بر شانه ی همزاد زد

 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 18:12 توسط رضا





شنبه هفتم شهریور 1388 | 23:9 | نویسنده : رضا

 

دست در دست شقایق می گذارم

لحظه ها را به دقایق می سپارم

 

غنچه ای نشکفته دارد یارم امشب

بار الها ... چاره ای جز این ندارم

 

ماه من گم کرده ای شب های من را

در کجای آ سمانی ... مه نگارم

 

در میان قوم بی عشق و شقایق

همچو سهرابم ... بر قایق سوارم

 

در کویر آرزوهای خیالی

سایه ام ... من سایه ای بر سر ندارم

 



+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 23:9 توسط رضا





پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 23:0 | نویسنده : رضا

من نگفتم که دلم را خون کنی

من نگفتم که مرا مجنون کنی

من که گفتم فاصله ها کم شود

همنشینی بهر دل مرهم شود

من چه می دانستم از راز نگات

من چه می دانستم از حزن صدات

دست و پایم بسته ای در زیر آب

در فراقت گشته ام خانه خراب

 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 23:0 توسط رضا





دوشنبه هشتم تیر 1388 | 20:13 | نویسنده : رضا

 

کاش میشد گره از زلف غزل باز کنم

با پر قافیه ها سوی تو پرواز کنم ....

مثل مهتاب نشینم به لب پنجره ات

مست و مغرور بیایی ، سخن آغاز کنم

ماه رویایی من ، خط نزنی اسم مرا

مرغ دریایی چگونه ؟؟ من تورا ناز کنم

دو قدم مانده به تو ، کوچه را گم میکنم

مانده ام با چه زبانی به تو ابراز کنم !

دم آخر شد و من خسته تراز دیروزم

شود آیا گره زلف تورا باز کنم ؟؟؟؟؟

همسایه

 



+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 20:13 توسط رضا





دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 | 9:1 | نویسنده : رضا

دلا خون شو زتنهایی

وزین دوران بی یاری

دلا خون شو از این خواری

جنون و عشق و بی تابی

دلا خون شو زدل بستن

که بس کاری عبث باشد

تهی از کینه شو کین دل

نه جای خار و خس باشد

دلا خون شو ، دلا خون شو

که دل باید به دریا زد

چنان مجنون لیلا شو

که غم بر جان شیدا زد

غمی اندر دلم دارم

که بر جانم بلا باشد

مرادم مرهم دردئ

که بهر مبتلا باشد



+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 9:1 توسط رضا





چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 | 21:33 | نویسنده : رضا

بیا تا دل دهم من بازبرای عطر گیسویت

بیا تا جان دهم هردم برای آن بهین رویت

بیا و دست بر سر کش

بر این مجنون دیوانه

بر این آواره بی کس

براین تنهای ویرانه

بیا و مهربانی کن تو با این قلب بیمارم

که من با تو و عشق تو بلندم چون سپیدارم

بیا زیبای رویایی

بیا تا دل بری آسان

بیا ای آشنای دور

بیا ای مهربان ای دوست



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 21:33 توسط رضا





دوشنبه هفدهم فروردین 1388 | 23:26 | نویسنده : رضا

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟

بدو گویم که چون می ترسم از مرگ

مرا راهی به غیر از زندگی نیست

من آن دم چشم بر دنیا گشودم

که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا کی چاره ای جز زندگی بود ؟ !



+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 23:26 توسط رضا





دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 | 14:21 | نویسنده : رضا

رضا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 14:21 توسط رضا





شنبه دوازدهم بهمن 1387 | 23:46 | نویسنده : رضا



+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 23:46 توسط رضا





چهارشنبه دوم بهمن 1387 | 21:0 | نویسنده : رضا

همه آرام و قرارم

همه ی دار و ندارم

همه ی دل خوشی و مستی و انگیزه کارم

به تمنای وصال خم ابروی تو باشد

به دل انگیزه دیدار و به رخ زردنشان از غم دلدار

فغان از غم دوری که جدا کرد دل و دلبر و دلدار

خدایا تو به تسکین برسان کلبه ویران دلم را

دلی شعله ور از آتش هجران

بر افروخته از شوق همان ماه درخشان

گدازنده و سوزنده و برنده و تابان

در اندیشه ی گیسوی پریشان تو باشد

خدایا به بزرگی و به بخشندگی و عز و جلالت

به غفاری و رزاقی و جود و به کمالت

به رحمانی و سبحانی و حسن و به جمالت

سوی منزل دلدار کشانم

به سر منزل دلدار رسانم

 



+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 21:0 توسط رضا